منوچهر خان حكيم

229

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

جزاير چون است ؟ ارسطو باز رملى زده بعد از زمانى سر برآورد و گفت : شهريارا ! جزاير در اين مرزوبوم ديگر نخواهد پيدا شد ، امّا در الگهء تركستان و هندوستان پيدا مىشود و در آنجا با شما جنگ خواهد كرد . القصّه ، چون پادشاهى ملك ختا را شاهرخ گرفت ، فرمان عالى شد كه تمام بتخانه‌ها را كندند و بر جاى ايشان مساجد و مدرسه ساختند و سكه و خطبه در آن ولايت به نام اسكندر زدند . اهل ختا تمام در دست آن شهريار مسلمان شدند و بعد از آن عرض كردند كه : شهريارا ! شكر خدا كه ما از شرّ صلصال و جزاير و دمّامه ايمن شديم و ملك به ميراث شاهرخ انتقال يافت و ما به شرف اسلام مشرف شديم ، اما از آن مىترسيم كه بعد از تشريف بردن شما باز آن جنّيان از چاه عزازيل بيرون آيند و به ما زحمت رسانند ؛ ( 145 ) اميد كه در دفع ايشان شهزادهء گردون مقدار چاره‌اى نمايد و ما خاطر جمع شويم . مقدّمهء برهم زدن چاه عزازيل و كشتن عشيرهء جادو امّا راوى گويد كه چون اسكندر از مردم ختا اين سخن شنيد ، با امينان و مقربان خود از جاى برخاسته به جانب چاه عزازيل متوجّه شدند . چون بر سر آن چاه رسيدند ، ديدند كه دور آن چاه را معجرى « 1 » از طلا گرفته‌اند و چرخى از نقره بر سر آن قرار داده‌اند و طنابى از طلا به طول آن ؛ آن چرخ خودبه‌خود در گردش بود . اسكندر فرمود كه يكى در اين دلو نشينيد و به درون اين چاه رويد ، ببيند كه اين چگونه است و خبرى از براى ما بياورد تا در دفع او چاره‌اى كنيم . يكى از ملازمان در دلو نشسته به درون چاه رفت . زمانى شد از آن شخص اثرى ظاهر نشد . اسكندر ، ديگرى را فرستاد از او هم خبرى نيامد . القصّه ، سه تن را فرستاد از ايشان اثرى معلوم نگرديد . شاه عالمگير از آن مقدّمه بسيار آزرده شد ، امر كرد تا سجّادهء طاعتش گستردند و سالاران را فرمود از آن گنبد دور شدند و خسرو تاج‌بخش به طاعت حضرت پروردگار مشغول شد .

--> ( 1 ) . معجر : سرپوش .